خیره شده بودم به آن نقطه ی روشن که آن دور دورها قرار داشت و با خودم فکر می کردم که تو چقدر دورتر از آن نقطه ی دور شده ای؟ آنقدر که حتی نمی توان سوسوی چراغ های آنجا را دید. با خودم فکر می کردم. به فاصله ها. به فاصله ای که قرار بود اتفاق بیافتد و نیافتاد. چه بهتر. اصلا از اولش هم آدم فاصله نبودم. می دانستم جغرافیای قلب من آنقدرها بزرگ نیست که بتواند مسافت های چند صد کیلومتری، با هزار پیچ و خم جاده را در خود جای دهد. من باید همین جا زیر سرت باشم. تو هم باید همین جا زیر سرم باشی!
رگ و پی خانه را از بر شدم، می دانم که شوفاژ توی راهرو چکه می کند، لیوان مسواک ها زود به زود جرم می گیرد، لباسشویی را باید خشک کنی، دکمه ی دوم هود کار نمی کند، چراغ وسطی حمام بگیر نگیر دارد، غذا توی قابلمه صورتیِ زود ته می گیرد، دستمال انگوریِ آب نمی گیرد و عدس هایمان چقدر خوش پزند؛ حتی محله را هم از بر شده ام، می دانم سبزی فروشِ ساعت 8 بارش می رسد، میوه های میوه فروش سمت چپی سر کل کل با میوه فروش سمت راستی کمی ارزان تر است، نان های نانوایی سر چهارراه خوب نیست، سوپر سمت چپیِ فقط شیر پگاه دارد و برای خرید خیارشور فله هم باید بروی ده تا کوچه آن طرف تر.
و من شب ها موقع خواب ،فکر نمی کنم شده ام مادر یک پسربچه ی سیبیلوی محصلِ امتحان دار، مادر برادرم. خستگی ام بیشتر شبیه کارگر معدنی ست که دوازده ساعت کار کرده است، پول نگرفته است، بچه هایش انتظار دارند شاد و خوشحال باشد و این چرخه قرار است فردا نیز ادامه داشته باشد. کار حداقل نه هزار و چهارصدو نود روزه ی تو. حالا فهمیدم که چرا هربار توی تمام فرم ها جلوی شغل می نوشتی خانه دار و نه بیکار!