از سلسله مراقبههای زنانه
سه شنبه بهمن ۷ ۱۳۹۹
نشسته بودم سر تشت رختها. رخت که نه، روسری و شال. به چنگ زدنشان. به چلاندن یکبارهی همهشان. شبیه دخترهای قدیمی که لب رودخانه لباس میشستند. بی آنکه صابون قالبی داشته باشم. بیآنکه دستم از سرمای آب کرخت شود. بیآنکه شیههی اسبی از دور حواسم را پرت کند. بیآنکه بچهای توی آب شلپ شلپ کند. بیآنکه آوازی زیر لب زمزمه کنم. بیآنکه افتادن اناری توی آب را به فال نیک بگیرم. بیآنکه با زنهای همسایه از مراسم حنابندان دختر قابلهی ده بگوییم. بیآنکه قلبم از اجباری رفتن پسر کدخدا بتپد.
آخرش هم نه به فلسفهی هستی فکر کردم، نه سعی کردم راهی برای بهبود اوضاع جهان پیدا کنم و نه هیچ چیز دیگر. فقط یک رسم نانوشتهی چندین ساله را بعد از هزار روز تاخیر ادا کردم.
- ۹۹/۱۱/۰۷
- ۱۸۱ نمایش
شاید ربطی نداشته باشه، شایدم داشته باشه ولی وقتی «هزار روز» رو خوندم داشتم حساب میکردم چند سال میشه که وقتی چند تایی فسفر سوزوندم و تهش فهمیدم حدوداً ۳ و اندی ساله، به این فکر کردم چقدر روزگار ما آدما کوچولو و ناچیزه و خودمون حواسمون نیست، که هزار روزش کلاً یه چی در حدود ۳ ساله...