پرواز روی زمین

به چکاوک اما، نتوان گفت نخوان...

پرواز روی زمین

به چکاوک اما، نتوان گفت نخوان...

مى ایستد روبه روى پنجره
دست مى کشد به موهایش
مى گوید:

پریدن، ربطى به بال ندارد
قلب مى خواهد...

گروس عبدالملکیان



آدرس کوتاه شده:
http://goo.gl/XfDXcO

:)

احساس می‌کنم حال خوش زندگی‌ام به یک پِخ بند شده! همه‌ی زورم را می‌زنم که قطره قطره برای خودم حال خوب جمع کنم، و ازش دریا بسازم. بعد یکی همان وسط‌ها پیدا می‌شود و می‌گوید «پِخ» و همه چیز تمام می‌شود. پِخ همان است که به یک گربه‌ی بی‌پناه می‌گویند تا او را کیلومترها فراری دهند و بعد هارهار بخندند. پِخ همان بلوک کوچک وسط دومینوهاست که دستت می‌خورد بهش و بقیه‌ی بلوک‌ها را می‌ریزد. پِخ همان یکباره رها شدن بادکنک بزرگ است موقع بادکردنش، چند دقیقه قبل از اینکه نخ دورش را محکم کنی. 

خیره‌سرانه نشسته‌ام به درست کردن دوباره‌ی بلوک‌ها، به گره کور زدن نخ بادکنم، به اهلی کردن گربه.

  • چکاوک :)

سِر

۱۸
اسفند

 راز را باید توی گوش محرمش نجوا کرد. نه به آدمی که واژه برایش تقدس چندانی ندارد. نه به آدمی که قاه قاه خنده‌هایش را می‌شود از توی نگاهش خواند. انگار کن به یک بودایی از برکات معجزه‌ی امامزاده‌ای در راه‌های جنگلی ساری بگویی. راستی چشم‌ها عجب موجودات عجیبی هستند. رازنادارترین اند! همه چیز را رک و پوست‌کنده کف دست طرف مقابل می‌گذارند. و من خنده را دیدم. یأس را دیدم. تردید را دیدم. تلاش برای فاش نشدن همه‌ی این‌ها را دیدم...

راز را گفتم و حالا ترس این را دارم سحر یک جادوی بزرگ از میان رفته باشد. وایِ من اگر چُنین شده باشد.

  • چکاوک :)

آماس کلمات

۱۲
اسفند

کلمات از لای انگشتانم می گریزند. به سفیدی کاغذ نرسیده غیب می‌شوند.

جملات روی لب‌هایم می‌خشکند. هزار قصه توی سرم چرخ می‌خورد و سقط می‌شود.

کلمات صید تیزپایی شده‌اند و من صیاد نابلد.

کلمات نور شده‌اند و من شب‌پره‌ی تاریکی.

کلمات اعتصاب کرده‌اند. مهاجرت کرده‌اند.

روستای قصه‌ها خالی از سکنه شده.

راهزنی شبیخون زده یا دچار سندروم سینوسی قهر کلمات شده‌ام نمی‌دانم. اما زیاد تکرار می‌شود این مصیبت عظمی. و نباید.

  • چکاوک :)

پیامبری بودم مبعوث شده به سویت. فقط برای تو. تو خودت یک امتی، یک قومی.

شریعتم چند حکم بیشتر نداشت. بوسه حلال است و آغوش واجب.

چه می‌دانستم تو یک دائم الکفری.

  • چکاوک :)

من از بی‌اعتبار شدن واژه‌ها می‌ترسم. از اینکه کلمات مندرس شوند. رنگ ببازند و بی‌حیثیت شوند.

از اینکه خوشبختی دیگر آبی ملیح نباشد. عشق مزه‌ی شربت بیدمشک ندهد.  دعا شنیده نشود. صبر بی‌ثمر بماند.

از اینکه تلاش بشود سگ‌دو زدن. از اینکه بوسیدن بشود هوس. از اینکه محبت بشود خریت. از اینکه پیروزی بشود شکست. از اینکه امید بشود حباب...

حال کشاورزی که نارنج‌هایش مزه‌ی حنظل می‌دهد چگونه است؟

+همه‌ی دیروز ترسم را قورت دادم.آخرش لُکّه شد سر معده‌ام. خدا را شکر که هنوز نبات به شیرینی نبات است و زیره طعم زیره دارد!

  • چکاوک :)

این یا آن

۱۷
بهمن

دل‌آرام!

تصمیمِ درستِ باتردید بهتر است یا تصمیمِ (شاید)اشتباهِ مصمم!؟

  • چکاوک :)

سر و کلَه‌ی یک دختر کولی در درونم پیدا شده، دامن سرخابی می‌پوشد و بلوز آبی فیروزه‌ای. یک دایره زنگی دارد و وقتی رویش ضرب می‌گیرد صدای جرینگ‌جرینگ النگوهایش لابه‌لای صدای حلقه‌های دایره گم می‌شود.

زبان نصیحت‌گری ندارد، با نیش و کنایه حرف نمی‌زند، غمخواری می‌کند ولی لی‌لی به لالایم هم نمی‌گذارد.

امشب بهش گفتم، آدمیزاد است دیگر، گاهی فکر می‌کند از تاریخ عقب مانده، مثل همین امسال من که بارها وسط هفته بود و فکر کردم شنبه است. مهر شده بود و فکر می‌کردم شهریور است. بهمن شد و تازه فال حافظ شب چله گرفتم.  انگار گویی فلزی به پایم بسته باشند و راه رفتنم را لنگ لنگان کرده‌‌باشد. انگار همه چیز در کندترین حالت ممکن به من می‌رسد. شبیه تاخیر صدا وقتی با یکی آن سر دنیا تلفنی حرف می‌زنی. شبیه نور خورشید که سال‌ها توی راه است تا هر صبح از پنجره‌ی اتاقم سرک بکشد. شبیه بسته‌ی پستی جامانده توی اداره‌ی پست.

بالاخره می‌رسد. بعد از اینکه نفست را بارها و بارها توی سینه حبس کرد و نگاهت را به ساعت دوخت.

بالاخره می‌رسد.

بهش گفتم من آدم مسیر بوده‌ام؛ پس چرا حالا از نرسیدن به مقصد گله دارم؟ بی هوا نزده بودم به بیابان، چرا حالا سراب نصیبم شد؟ چرا همه چیز اینقدر دیر است و دور؟

گفت: دستت بده فالت ببینُم. دستم را گذاشتم توی دستش. با چشم‌های سرمه کشیده‌اش نگاهم کرد و گفت:

«چطور هزار سال خستگی را توی مشتت قایم کردی؟»

-

+اصلا توانی برای رسیدن مانده؟!

  • چکاوک :)

هزار جمله‌ی ابتر توی سرم چرخ می‌خورد.

خواستم از من نفرت‌انگیزم بنویسم، نشد.

خواستم از بلاتکلیفی بنویسم،نشد.

خواستم از آه بنویسم، نشد.

خواستم از او بنویسم...

*فاضل نظری

  • چکاوک :)

نشسته بودم سر تشت رخت‌ها. رخت که نه، روسری و شال. به چنگ زدنشان. به چلاندن یکباره‌ی همه‌شان. شبیه دخترهای قدیمی که لب رودخانه لباس می‌شستند. بی آنکه صابون قالبی داشته باشم. بی‌آنکه دستم از سرمای آب کرخت شود. بی‌آنکه شیهه‌ی اسبی از دور حواسم را پرت کند. بی‌آنکه بچه‌ای توی آب شلپ شلپ کند. بی‌آنکه آوازی زیر لب زمزمه کنم. بی‌آنکه افتادن اناری توی آب را به فال نیک بگیرم. بی‌آنکه با زن‌های همسایه از مراسم حنابندان دختر قابله‌ی ده بگوییم. بی‌آنکه قلبم از اجباری رفتن پسر کدخدا بتپد.

آخرش هم نه به فلسفه‌ی هستی فکر کردم، نه سعی کردم راهی برای بهبود اوضاع جهان پیدا کنم و نه هیچ چیز دیگر. فقط یک رسم نانوشته‌ی چندین ساله را بعد از هزار روز تاخیر ادا کردم.

  • چکاوک :)

اگر به من بگویند قرار است تا چندی دیگر بمیری، یا تبدیل بشوی به مجسمه‌ی یخی یا ذوب شوی و به طبیعت برگردی یا هرچیز دیگری در هر دین و آیینی که معنای ساقط شدن از این دنیا را می‌دهد قطعا آن لحظه سه توصیه از خود به یادگار می‌گذارم و وصیت می‌کنم حاضران به غایبان برسانند. و آن‌ها این است:

1- کار امروز را به فردا نیاندازید، این را الهه‌ی امروز و فردا کردن کارها به تجربه بهش رسیده ست.

2- دوستت دارم گفتن‌هایتان را هم نگذارید توی صندوقچه‌ی قلبتان بپوسد و کپک بزند و از بوی گندش خبردار شوید که باید به یکی می‌گفتید و نگفتید و بعد هم آه و ناله که چه حیف، دوستت دارم دنباله‌دار قشنگی می‌شد.

3- از ابزارآلات جلوگیری استفاده کنید. چه بسیار سلول‌های چموشی که توی تاریکی از نشئگی و ناشی بودن زوج و زوجه سو استفاده کرده‌اند و به خیال اینکه نجات پیدا کرده‌اند و رستگار شده‌اند و از بقیه‌ جلو زده‌اند، راهی دنیایی شده‌اند که نه آنقدرها که گفته‌اند نکبت است و نه آنقدرها گل و بلبل. بعد هم چون زوج و زوجه خیلی اهل عرف و شرع و انسانیت بوده‌اند بی‌خیال کشتار وی شده‌اند. -شما بخوانید از ترس نزول بلا و از وسط نصف شدن- اما با هر بار تکثیر سلولیِ آن طفلک خشمگین شده‌اند، پشیمان شده‌اند، ده مَن شکر خورده‌اند و دوباره خشمگین شده‌اند برای همه‌ی لذت‌های ریز و درشتی که به واسطه‌ی او از دست داده‌اند و همه‌ی مسئولیت‌ها و سختی‌هایی که او با خودش آورده‌است. فکر کن یک آینه‌ی دق هی جلویت قد بکشد و قدم بزند و کاری از دستت برنیاید، و هی چاله‌ی غلط کردمت بزرگتر شود و فقط بتوانی بگویی «ناخواسته بود» بعدش هم باز از ترس نصف شدن زبانت را گاز بگیری و منتی سر خدا بگذاری و بگویی«خدا خواسته» بود.

آیا واقعا وقتش نرسیده جوانان در کنار سیخ کباب و قوری و سینماخانواده و پودرلباسشویی بیست آنزیم که با خود به خانه‌ی بخت می‌برند، سری هم به داروخانه بزنند!؟

  • چکاوک :)

.

۲۰
دی

دل‌آرام!

رابطه‌ای که دل از پی عقل بدود را نباید بی‌خیال شد!؟

  • چکاوک :)

من همان تُنگ لبریزی بودم که فقط یک بوسه‌ی تو سرریزم می‌کرد. بودنت کافی بود برای شیرین شدن همه‌ی دریاها. برای اکلیلی شدن ماسه‌ها. برای زبان باز کردن آفتابگردان‌ها. برای تبدیل آواز شادمانی به سرود ملی. برای رویش قصه وسط مزارع سبز چای لاهیجان. برای هم‌آغوشی اردی‌بهشت و آذر. برای زادنِ غزل.

.

من همان طفل گریزپایی بودم که جمعه دوان‌دوان آمده‌بودم به مکتبت، تا درسی را که داده‌ای پیش خودت مشق کنم. تا سه بار بگویم اَشهَدُ اَنَّ العِشق وَلی الله. خواستم جامه‌ی چرک کفر را درآورم و به آیین تو درآیم. موحدِ خودت شوم. از معجزه‌ی تو بخوانم و سر به کعبه‌ی تو بگذارم.

.

من همان خوشه‌چینی بودم که خدا خدا می‌کردم شلخته درو کنی تا دامنم را از گندم‌های تو پر کنم. تا برکت را به خانه‌ام ببرم. تا هر دانه را صدتا کنم، هر صدتا را هزارتا. تا سیلو سیلو گندمِ آمیخته به بوی تو احتکار کنم.

.

تو اما...

حسرت را سر طاقچه‌ی لبانم گذاشتی.

مرتدِ دوزخی‌ام خواندی.

و آتش انداختی به جانِ خرمن‌ها.

  • چکاوک :)

یک هفته است که انگار زندگی من از شب آغاز می‌شود. از 10:30 به بعد که گوشی‌ام اجازه‌ی دسترسی به جهان مجازی را نمی‌دهد. بهتر است بگویم از وقتی همه می‌خوابند. می‌روم توی آشپزخانه، خداخدا می‌کنم ظرف‌های شام مانده باشد. کتری را روشن می‌کنم. روی شعله‌ی کم. هندزفری را می‌گذارم توی گوشم. پادکست گوش می‌کنم. و آهسته مایع را می‌ریزم روی اسکاچ بعد شروع می‌کنم آرام و بادقت ظرف‌ها را شستن. هر صدای اضافه همه را بیدار می‌کند پس باید تمرکز کنم. ظرف‌ها که تمام می‌شود اپیزود دوم پادکست پلی شده و نوبت خشک کردن ظرف‌ها رسیده. ظرف‌ها که می‌رود توی کابینت کتری هم جوش آمده حالا وقت یک فنجان چای تک نفره است. در تراس را باز می‌کنم، هوای خیلی سرد را نفس می‌کشم و بعد چای را لبه‌ی تراس می‌گذارم تا خنک شود. کوچه را برانداز می‌کنم. نیمه شب معمولا کسی توی کوچه نیست. فقط گاهی صدای خش‌خش جارو می‌آید. کسی هم باشد ابایی ندارم اگر سرش را بلند کند و من را آن بالا با موهای ژولیده ببیند. هم زمان با پادکست، فکر می‌کنم. به خیلی چیزها، کوچک و بزرگ، مادی و غیر مادی، گذشته و آینده و یک شب به مرگ. بی هیچ مقدمه‌ای عمیقا به مرگ فکر کردم. اینکه چقدر نزدیک است. اینکه حتمی ست. اینکه چه کار کرده‌ام برای هر دو دنیا؟ لذت این زندگی را چشیده‌ام؟ آن طرف اوضاع و احوالم خوب است؟ چرا تا به حال وصیت‌نامه ننوشته‌ام؟ من از مرگ می‌ترسم؟ حتما می‌ترسم. شواهدش زیاد است. هر وقت گفتم نمی‌ترسم حتما دارم انکارش می‌کنم. خب؟

تصمیم را همان جا گرفتم. کاملا مطمئن و امشب توی سایت اهدا عضو ثبت نام کردم. قلبا رضایت دادم که قلبم بعد از مرگ بنشیند وسط سینه‌ی یک نفر دیگر که برود باهاش عاشقی کند، زندگی کند، دنیا را بگردد...

+‌تا به حال جسم بی‌جان خود را دیده‌اید؟ برایش گریه کرده‌اید؟ امشب در حالی که هندزفری توی گوشم بود و شماعی‌زاده از لابه‌لای فولدر آهنگ‌های قروفاتی می‌خواند، و من دکمه‌ی ثبت را می‌زدم برای خودم گریه کردم. خیلی.

  • چکاوک :)

خشم، حسادت، غیظ، بی‌حوصلگی، تنبلی، فضولی، نفرت، ناکافی بودن، غرور، انتقام، تعصب، لجاجت و...

در مواجهه با این احساسات در خود چه‌ می‌کنید؟

اصلا حسشان می‌کنید؟

  • ۳۰ آذر ۹۹
  • چکاوک :)